در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
انم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک
با آرزوی
۱۲ ماه شادی،
۵۲ هفته پیروزی،
۳۶۵ روز سلامتی،
۸۷۶۰ ساعت عشق،
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت،
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی.
سال نو مبارک باد
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
********سال نو مبارک********
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !
شنبه:
زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی رادر رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم می ماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را می شود انجام داد. فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. امشب شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم....
باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هر روز جشن نمی گیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.
دوشنبه:
انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت می گیرد. راه دیگری باید پیدا کنم. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمی کنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن می کنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هر روز تختخواب رامرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن می خوابیم!!
سه شنبه:
دیگر آب پرتقال نمی گیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب می کند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم بدون اینکه لحاف را به هم نزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلت هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهدشد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم...
کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند. عجب کار بیخودی است! هر بار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.
کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.
چهارشنبه:
دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.
کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهدشد!!
پنجشنبه:
اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فرداصبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا راکثیف کرده . کلی دعوایش کردم... آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم... اما اصلا دلم نمی خواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جورکردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه هارا شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!
یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.
جمعه:
من و پسرم در تخت مان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن این همه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب رادر یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکرکرده بود؟
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود. نه صبر کنید من اشتباه کردم این برای آخر داستان بود. آخه میدونید من تازه نوشتن داستان را یاد گرفتم و به همین خاطر از این اشتباهات پیش میآید. حالا آن قسمت داستان را ول کنید. بله میگفتم در یک دهکده که نمیدانم کجای ایران بود، یک چوپانی بود که اسمش چوپان دروغگو بود. خوراک چوپان دروغگو خالی بستن و چاخان گفتن بود. اما یک مدت بود که هیچکس دروغهای چوپان دروغگو را باور نمیکرد. به هر کسی که SMS یا ایمیل میزد و میگفت که عجله کنید گرگ همه گوسفندها را خورد، هیچکس باور نمیکرد و همه در جواب به او SMS میزدند: برو عمو، خر خودتی. آخه بیچاره تو تا کی میخوای دروغهای تابلو بگی، بدبخت برو چهار تا جوک بیتربیتی یاد بگیر و اونا رو بفرست به جای این SMSهای مسخره.
وضع روحی چوپان دروغگو بسیار بد بود چون حتی گرگ هم به گله حمله نمیکرد. گرگ زنگ میزد به موبایل چوپان دروغگو میگفت: قربون دستت چوپان جان، یه گوسفند مشتی و چاق و چله بفرست به اشتراک 215. آخه امشب مادربزرگ شنل قرمزی یعنی زنم میاد خونمون. عیال میخواد غذای با حال درست کنه! وضعیت روحی چوپان دروغگو آنقدر بد و خراب شد که یک روز قاط (یعنی قاطی کرد) زد و اومد سراغ نویسنده داستان.
- آهای آقای نویسنده داستان، من دیگه از این وضعیت خسته شدم. ناسلامتی من چوپان دروغگو هستم، هیچکس دروغهای من را باور نمیکنه، حداقل یه خورده بخندیم. زود باش یه فکری برای من بکن.
- آخه تقصیر من چیه چوپان عزیز، زمونه عوض شده و دیگه کسی با دروغهای تابلو تو نمیخنده.
- ببین من به این کارها کار ندارم. یالا یه فکری برای من بکن. وگرنه یه تلفن به بابام میزنم که بیاد حالت رو بگیره.
- برو بابا دیگه برای من خالی نبند. مگه بابای تو کیه؟
- بابا من، مأمور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومان. احترام بگذار.
- برو عمو تو مثل اینکه زیاد کارتون تماشا میکنی. مگه میشه.
- حالا میبینی. الان زنگ میزنم تا پدرم بیاد.
چوپان دروغگو زنگ زد و بعد از یک ساعت میتی کومان و داداش کایکو به آنجا آمدند. داداش کایکو حسابی نویسنده داستان را زد و حال او را جا آورد و میتی کومان هم نویسنده داستان را تهدید کرد که اگر به حرفهای فرزندخوانده او توجه نکند باز هم با داداش کایکو طرف است.
- خوب آقای نویسنده حالت جا اومد. من که گفتم پدرم میتی کومانه و حالت رو میگیره، تو گوش نکردی. حالا زود باش یه فکری برای من کن.
- آره حق با تو بود. حالا میگی من چیکار کنم؟
- بزار یه خورده فکر کنم. آهان من میخوام برم خواستگاری یه دختر و اونجا به خانواده اونها دروغ بگم.
- مثلاً خواستگاری کی؟
- بزار فکر کنم. آهان میخوام برم خواستگاری کبری.
- کبری؟ کدوم کبری؟
- تو واقعاً مدرسه رفتی؟ بابا همون کبری که تو کتاب فارسی بود. همون که تصمیم گرفت کتابش رو تو حیاط نزاره تا خیس نشه.
- آخه بیانصاف، من چطور تو رو ببرم تو قصه تصمیم کبری؟
- باشه نبر. منم زنگ میزنم داداش کایکو بیاد. اونوقت تو با اون حرف بزن.
- باشه قبول. بزار آدرس خونه کبری رو بهت بدم تا بری اونجا خواستگاری.
- راستی من یه اسب هم میخوام.
- باشه تو داستان مینویسم که تو با اسب به خواستگاری کبری رفتی.
- نه من جالی اسب لوک خوش شانس رو میخوام.
لوک خوش شانس: ببین آقای نویسنده من حاضر نیستم جالی اسب قشنگم رو بدم به این یارو چوپان دروغگو. اگه میخواد میتونه این سگ خنگه، بوشفک رو با خودش ببره.
چوپان دروغگو: زرشک. این بوشفک به درد من نمیخوره، اصلاً من با تو حرفی ندارم. آقای نویسنده باید یه فکری برای من کنه.
لوک خوش شانس: البته من یه شرط دارم، اگه آقای نویسنده کاری کنه که من با جودی تو سریال بابا لنگ دراز ازدواج کنم، منم اسبم جالی رو بهش میدم.
آقای نویسنده: وای خدای من، آخه من بدبخت چیکار کنم. چرا همه چیز به هم ریخته. باشه قبول تو جالی رو بده به این یارو چوپان دروغگو، منم کاری میکنم که تو با جودی ازدواج کنی.
چوپان دروغگو: چی گفتی یارو؟ منظورت من بودم؟
آقای نویسنده: نه بابا منظورم خودم بودم. من باشم که دیگه داستان ننویسم. حالا لطفاً سوار این جالی شو و برو خواستگاری کبری.
چوپان دروغگو: راستی من یه سگ هم میخوام. آخه میدونی این روزها داشتن سگ مد شده.
آقای نویسنده: خوب همین بوشفک رو بردار ببر.
چوپان دروغگو: این که بدتر آبروی من رو میبره. من سگ استرلینگ رو میخوام. همون که اسمش وُزر بود.
آقای نویسنده: ای خدا من رو بکش از دست اینها راحت کن. بابا آخه چه فرقی میکنه. سگ، سگه دیگه.
چوپان دروغگو: نه آقاجون فرق میکنه و من بدون سگ استرلینگ جایی نمیرم.
استرلینگ: صبر کنید. من سگم رو دوست دارم و اون رو به هیچکس نمیدهم. مگه به یه شرط!
چوپان دروغگو: به چه شرطی؟
استرلینگ: به شرط اینکه پرین سریال باخانمان با من ازدواج کنه.
چوپان دروغگو: باشه به آقای نویسنده میگم که کارت رو ردیف کنه.
آقای نویسنده: چی برای خودتون میبرید و میدوزید. بابا یه خورده هم به من بیچاره فکر کنید. شما همه داستانها رو به هم ریختید. به خدا بقیه نویسندهها از دست من شاکی میشوند. ببینید حالا من کی گفتم.
چوپان دروغگو: نه نویسنده خوبم، هیچی نمیشه. تو خودت رو ناراحت نکن. فقط این سگ استرلینگ رو بده به ما تا ما بریم سراغ کار و زندگیمون.
آقای نویسنده: سگ رو بگیری، از اینجا میری. بابا شهر قصهها به هم ریخته، زودتر برو.
خلاصه چوپان دروغگو سوار بر جالی اسب لوک خوش شانس شد و همراه با وُزر سگ استرلینگ به طرف خانه کبری حرکت کرد. البته طبق معمول بوشفک که فکر میکرد که چوپان دروغگو همان لوک خوش شانس است به دنبال آنها راه افتاد. پس از چند روز بالاخره آنها به درب خانه کبری رسیدند. چوپان دروغگو همانطور که سوار بر اسب بود زنگ در خانه را به صدا درآورد. صدایی از پشت آیفون تصویری گفت: بله بفرمایید.
- چوپان دروغگو هستم.
- امرتون رو بفرمایید.
- برای امر خیر مزاحم شدم.
- وای مامان، بالاخره خواستگار من با اسب سفید اومد، مامان بدو بیا ببینش.
بله درست حدس زدید. کسی که جواب آیفون را داد همان کبری بود که حالا برای خودش خانم بزرگی شده است. اون چوپان دروغگو را سوار بر جالی، اسب سفید دید و خوشحال شد و از فرط خوشحالی غش کرد. آخه میدانید در شهر قصهها هم ازدواج کم صورت میگیرد و دخترهای شهر قصه همگی در آستانه ترشی انداختن هستند و به همین خاطر کبری از پیدا شدن خواستگار بسیار خوشحال شد.
به هر حال خانواده کبری، چوپان دروغگو را به داخل خانه دعوت کردند. چوپان دروغگو جالی را در کنار ماکسیمای بابای کبری پارک کرد و همراه با سگش وُزِر به داخل خانه رفت. البته بوشفک در حیاط ماند و با سگ کبری اینها که از قضا آشنا بود شروع به بازی کرد. سگ خانه کبری اینها سگی نبود جز بِل، سگ سباستین!
چوپان دروغگو به داخل خانه رفت و آنجا منتظر شد تا پدر کبری از سر کار به خانه باز گردد تا مراسم خواستگاری شروع شود. در همان لحظات بود که یک نفر دیگر هم برای خواستگاری به درب خانه آنها آمد. خواستگار دیگر کبری بابا لنگ دراز بود. بابا لنگ دراز که قرار بود با جودی عروسی کند در آستانه عروسی با جودی دچار اختلاف شده بود و در نتیجه آنها باهم ازدواج نکردند. بابا لنگ دراز از آشنایان خود تعریف کبری را شنیده بود و به همین خاطر رنج سفر طولانی را به جان خریده بود و برای خواستگاری به خانه کبری آمده بود. البته این از بدشانسی چوپان دروغگو است. آخر همانطور که گفتم در شهر قصهها ازدواج کم صورت میگیرد و معلوم نبود چرا یک دفعه برای کبری دو خواستگار آن هم، همزمان پیدا شده بود. چوپان دروغگو از دیدن بابا لنگ دراز به شدت عصبانی شد و به دستشویی رفت و شماره موبایل آقای نویسنده را گرفت و شروع کرد به داد و بیداد:
- اوهوی نویسنده، این یارو اینجا چیکار میکنه؟
- اولاً سلام. بعدشم منظورت کیه؟ اصلاً تو الان کجا هستی؟
- من الان تو دستشویی هستم.
- تو قرار بود بری خواستگاری، پس چرا سر از دستشویی درآوردی.
- بابا خنگ خدا، من الان تو دستشویی خونه کبری اینا هستم.
- چقدر بهت گفتم این همه چایی نخور. هنوز نرسیده راه افتادی رفتی دستشویی. زود بیا بیرون. الان اونا میگن چه داماد بیادبی.
- چرا حرف مفت میزنی. من میگم این مرتیکه اینجا چیکار میکنه؟
- منظورت کیه؟
- همین یارو بابا لنگ دراز.
- من خبر ندارم. مگه اونم اونجاست؟
- خودت رو به اون راه نزن، مگه میشه بدون تصمیم تو اون از اینجا سر در بیاره. من که میدونم این کار تو بوده. حالا ببین اگه ندادم داداش کایکو روزگارت رو سیاه کنه.
- صبر کن، آره کار من بوده اما چاره نداشتم. میدونی وضع مالی من حسابی خراب بود. اینم که وضعش توپه. به من پیشنهاد کرد که ازش پول بگیرم و اون رو بفرستم خواستگاری کبری. باور کن به خاطر بیپولی خانمم میخواد از من طلاق بگیره. من هیچ چارهای نداشتم.
- حالا میگی من چه غلطی بکنم؟
- ببین تو فقط باید دروغ بگی. اصلاً تو مگه کمبود دروغ پیدا نکرده بودی؟ حالا بهترین فرصته. من بهت کمک میکنم، تو فقط به حرفهای من گوش کن، بقیه کارها با من.
کلاسهاى تخصصی براى خانم ها
ثبت نام تا پایان اردیبهشت ماه
توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از 8 نفر ثبت نام نمیشود!
کلاس ١
چگونه 2.5 متر ماشین رو تو 8 متر جای پارک قرار دهیم؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: ۴ هفته، دوشنبهها و چهارشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٢
مسابقه فوتبال یک ورزش است نه فیلم بد
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، شنبهها از ساعت ١٨ تا ٢٠
کلاس ٣
آیا میتوان با آمادگی یکماهه قبلی برای رفتن به مراسم عروسی همزمان با آقایان حاضر شد؟
برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: ۴ هفته، یکشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۴
نحوه گرفتن صحیح فرمان اتومبیل (بطور ثابت و در حال دور زدن)
برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
مدّت: ٣ هفته، پنجشنبهها از ساعت ١۴ تا ١۶
کلاس ۵
نحوه تشخیص تاریخ انقضاء مواد خوراکی از روی بسته آنها هنگام خرید
برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدت: ۴ هفته، سهشنبه و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۶
عدم ترس از نازل پمپ بنزین و استفاده از آن
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروههاى پشتیبان
مدت: ۴ هفته، چهارشنبهها و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٧
اهمیت دادن به ظاهر و هیکل خود بعد از ازدواج به مانند قبل آن
برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، دوشنبهها از ساعت١٨ تا ٢٠
کلاس ٨
گفتن "عزیزم" به شوهر سلامتى شما را به خطر نمیاندازد
برگزارى به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتى
مدّت: سه شب، یکشنبه، سهشنبه و پنجشنبه از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٩
چطور می توان با تلفن زیر 30 دقیقه صحبت کرد؟
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل ۶ ماه، سهشنبهها از ١٨ تا ٢٠
کلاس ١0
تفاوتهاى بنیادى بین شوهر و آرنولد شوارتزنگر ، براد پیت و بیل گیتس
برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سهشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢٢
کلاس ١1
رد نشدن از جلوی تلویزیون با جارو به هنگام پخش فینال جام باشگاه های اروپا
برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روشهاى تنفسى
مدّت: ۴ هفته، شنبهها و سهشنبهها از ١٧ تا ٢٠
کلاسهای تخصصی برای آقایان
مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند:
کلاسهاى پائیزه براى آقایان
ثبت نام تا پایان شهریور ماه
توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از ٨ نفر ثبت نام نمیشود
کلاس ١
چگونه جایخى را پر میکنند؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: ۴ هفته، دوشنبهها و چهارشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٢
آیا دستمال توالت خود به خود عوض میشود؟
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، شنبهها از ساعت ١٨ تا ٢٠
کلاس ٣
مسئولیت پذیری در قبال سطل زباله بردن یا نبردن ؟
برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: ۴ هفته، یکشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۴
تفاوتهاى بنیادى بین سبد لباسهاى کثیف و کف زمین
برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
مدّت: ٣ هفته، پنجشنبهها از ساعت ١۴ تا ١۶
کلاس ۵
آیا ظرفهاى غذا میتوانند خودشان پرواز کنند و در سینک آشپزخانه فرود آیند؟
برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدّت: ۴ هفته، سهشنبه و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۶
گم کردن ریموت کنترل و بحران هویت
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروههاى پشتیبان
مدّت: ۴ هفته، چهارشنبهها و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٧
یادگیرى چگونگى پیدا کردن چیزها .... ابتدا نگاه کردن به سرجایش و بعد زیر و رو کردن خانه
برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، دوشنبهها از ساعت١٨ تا ٢٠
کلاس 8
مرد واقعى هنگامى که راه را گم کرد از یکنفر سوال میکند
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل ۶ ماه، سهشنبهها از ١٨ تا ٢٠
کلاس 9
آیا از لحاظ ژنتیکى غیرممکن است که به هنگام پارک کردن ماشین توسط همسرتان ساکت بنشینید؟
برگزارى به صورت شبیهسازى کامپیوترى
مدّت: ۴ هفته پنجشنبهها از ساعت ١٢ تا ١۴
کلاس 10
تفاوتهاى بنیادى بین مادر و همسر
برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سهشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢٢
کلاس 11
حفظ آرامش به هنگام خرید کردن همسر
برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روشهاى تنفسى
مدّت: ۴ هفته، شنبهها و سهشنبهها از ١٧ تا ٢٠
کلاس 12
مبارزه با فراموشى ..... به یادآوردن روز تولد، سالگردها و سایر تاریخهاى مهم
برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
مدّت: سه شب، یکشنبه و سهشنبه و پنجشنبه از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس 13
اجاق گاز: چیست و چگونه از آن استفاده میشود؟
برگزارى به صورت نمایش زنده
سهشنبهها از ساعت ١٨ تا ٢٠
***********************************************************
* پس از پایان دوره، به کسانى که امتحانات را با موفقیت بگذرانند دیپلم افتخار داده خواهد شد.*
شما يادتون نمياد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز مي گرفتيم، بعد با خودكار بيك روي جاي گازمون ساعت مي كشيديم .. مامانمون هم واسه دلخوشيمون ازمون مي پرسيد ساعت چنده، ذوق مرگ مي شديم
شما يادتون نمياد، وقتي سر كلاس حوصله درس رو نداشتيم، الكي مداد رو بهانه ميكرديم بلند ميشديم ميرفتيم گوشه كلاس دم سطل آشغال كه بتراشيم
شما يادتون نمياد، يك مدت مد شده بود دخترا از اون چكمه لاستيكي صورتيا مي پوشيدن كه دورش پشمالوهاي سفيد داره !
شما يادتون نمياد، تيتراژ شروع برنامه كودك: اون بچه هه كه دستشو ميذاشت پشتش و ناراحت بود و هي راه ميرفت، يه دفعه پرده كنار ميرفت و مينوشت برنامه كودك و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما يادتون نمياد كه كانال هاي تلويزيون دو تا بيشتر نبود، كانال يك و كانال دو
شما يادتون نمياد، دوست داشتيم مبصر صف بشيم تا پاي بچه ها رو سر صف جفت كنيم.....
شما يادتون نمياد، عيدا ميرفتيم خريد عيد، ميگفتن كدوم كفشو ميخواي چه ذوقي ميكرديم كه قراره كفشمونو انتخاب كنيم:)))) كفش تق تقي هم فقط واسه عيدا بود
شما يادتون نمياد: خانوم اجازهههههههه سعيدي جيش كرددددددد
شما يادتون نمياد، مقنعه چونه دار ميكردن سر كوچولومون كه هي كلمون بِخاره، بعد پشتشم كش داشت كه چونش نچرخه بياد رو گوشمون :)))
شما يادتون نمياد، بچه كه بوديم وقتي ميبردنمون پارك، ميرفتيم مثل مظلوما مي چسبيديم به ميله ي كنار تاب، همچين ملتمسانه به اونيكه سوار تاب بود نگاه ميكرديم، كه دلش بسوزه پياده شه ما سوار شيم، بعدش كه نوبت خودمون ميشد، ديگه عمرا پياده مي شديم
شما يادتون نمياد، پاكن هاي جوهري كه يه طرفش قرمز بود يه طرفش آبي، بعد با طرف آبيش مي خواستيم كه خودكارو پاك كنيم، هميشه آخرش يا كاغذ رو پاره مي كرد يا سياه و كثيف مي شد.
شما يادتون نمياد، وقتي مشق مينوشتيم پاك كن رو تو دستمون نگه ميداشتيم، بعد عرق ميكرد، بعد كه ميخواستيم پاك كنيم چرب و سياه ميشد و جاش ميموند، ديگه هر كار ميكرديم نميرفت، آخر سر مجبور ميشديم سر پاك كن آب دهن بماليم، بعد تا ميخواستيم خوشحال بشيم كه تميز شد، ميديديم دفترمون رو سوراخ كرده
Top of Form
شما يادتون نمياد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما يادتون نمياد، اون قديما هر روزي كه ورزش داشتيم با لباس ورزشي مي رفتيم مدرسه... احساس پادشاهي مي كرديم كه ما امروز ورزش داريم، دلتون بسوزه
شما يادتون نمياد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز مي كرديم تا واسه رفيق فابريكمون جا بگيريم
شما يادتون نمياد: آن مان نماران، تو تو اسكاچي، آني ماني كَ. لا. چي
شما يادتون نمياد، گوشه پايين ورقه هاي دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
شما يادتون نمياد، صفحه چپ دفتر مشق رو بيشتر دوست داشتيم، به خاطر اينكه برگه هاي سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولي سمت چپي ها نو بود
شما يادتون نمياد، آرزومون اين بود كه وقتي از دوستمون مي پرسيم درستون كجاست، اونا يه درس از ما عقب تر باشن
شما يادتون نمياد، براي درس علوم لوبيا لاي دستمال سبز ميكرديم و ميبرديم سر كلاس پز ميداديم
شما يادتون نمياد، با آب قند اشباع شده و يك نخ، نبات درست ميكرديم ميبرديم مدرسه
شما يادتون نمياد، تو راه مدرسه اگه يه قوطي پيدا ميكرديم تا خود مدرسه شوتش ميكرديم
شما يادتون نمياد: دفتر پرورشي با اون نقاشي ها و تزئينات خز و خيل :دي
شما يادتون نمياد، يه زماني به دوستمون كه ميرسيديم دستمون رو دراز ميكرديم كه مثلا ميخوايم دست بديم، بعد اون واقعا دستش رو دراز ميكرد كه دست بده، بعد ما يهو بصورت ضربتي دستمون رو پس ميكشيديم و ميگفتيم: يه بچه ي اين قدي نديدي؟؟ (قد بچه رو با دست نشون ميداديم) و بعد كركر ميخنديديم كه كنفش كرديم
شما يادتون نمياد تو دبستان وقتي مشقامونو ننوشته بوديم معلم كه ميومد بالا سرمون الكي تو كيفمونو مي گشتيم ميگفتيم خانوم دفترمونو جا گذاشتيم!!
شما يادتون نمياد افسانه توشي شان رو!!
شما يادتون نمياد: چي شده اي باغ اميد، كارت به اينجا كشيد؟؟ ديدم اجاق خاموشه، كتري چايي روشه، تا كبريتو كشيدم، ديگه هيچي نديدم
شما يادتون نمياد: شد جمهوري اسلامي به پا، كه هم دين دهد هم دنيا به ما، از انقلاب ايران دگر، كاخ ستم گشته زير و زبر...!!
شما يادتون نمياد، برگه هاي امتحاني بزرگي كه سر برگشون آبي رنگ بود و بالاي صفحه يه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما يادتون نمياد: زندگي منشوري است در حركت دوار ، منشوري كه پرتو پرشكوه خلقت با رنگهاي بديع و دلفريبش آنرا دوست داشتني، خيال انگيز و پرشور ساخته است. اين مجموعه دريچه ايست به سوي..... (ديري ديري ريييييينگ) : داااااستانِ زندگي ي ي ي (تيتراژ سريال هانيكو)
شما يادتون نمياد: يك تكه ابر بوديم، بر سينه ي آسمان، يك ابر خسته ي سرد، يك ابر پر ز باران
شما يادتون نمياد، چيپس استقلال رو از همونايي كه تو يه نايلون شفاف دراز بود و بالاش هم يه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولي خيلي حال ميداد
شما يادتون نمياد، با آب و مايع ظرفشويي كف درست ميكرديم، تو لوله خالي خودكار بيك فوت ميكرديم تا حباب درست بشه
شما يادتون نمياد، هر روز صبح كه پا ميشديم بريم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، راديو برنامه "بچه هاي انقلاب" رو پخش ميكرد و ما همزمان باهاش صبحانه ميخورديم
شما يادتون نمياد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدايي كه با خون خود درخت اسلام را آبياري كردند. اين مقدمه همه انشاهامون بود
شما يادتون نمياد، توي خاله بازي يه نوع كيك درست ميكرديم به اينصورت كه بيسكوييت رو توي كاسه خورد ميكرديم و روش آب ميريختيم، اييييي الان فكرشو ميكنم خيلي مزخرف بود چه جوري ميخورديم ما :))))
شما يادتون نمياد: انگشتر فيروزه، خدا كنه بسوزه !
شما يادتون نمياد، اون موقعها يكي ميومد خونه مون و ما خونه نبوديم، رو در مينوشتن: آمديم منزل، تشريف نداشتيد!!
شما يادتون نمياد، بچه كه بوديم به آهنگها و شعرها گوش ميداديم و بعضي ها رو اشتباهي ميشنيديم و نمي فهميديم منظورش چيه، بعد همونطوري غلط غولوط حفظ ميكرديم
شما يادتون نمياد، خانواده آقاي هاشمي رو كه ميخواستن از نيشابور برن كازرون، تو كتاب تعليمات اجتماعي
شما يادتون نمياد: دختره اينجا نشسته گريه مي كنه زاري ميكنه از براي من يكي رو بزن!! يه نفر هم مينشست اون وسط توي دايره، الكي صداي گريه كردن درميآورد
شما يادتون نمياد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنكبوت درست مي كرديم
شما يادتون نمياد، تابستونا كه هوا خيلي گرم بود، ظهرا ميرفتيم با گوله هاي آسفالت تو خيابون بازي ميكرديم!! بعضي وقتا هم اونها رو ميكنديم ميچسبونديم رو زنگ خونه ها و فرار ميكرديم
شما يادتون نمياد، وقتي دبستاني بوديم قلكهاي پلاستيكي سبز بدرنگ يا نارنجي به شكل تانك يا نارنجك بهمون مي دادند تا پر از پولهاي خرد دو زاري پنج زاري و يك تومني دوتومني بكنيم كه براي كمك به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما يادتون نمياد، همسايه ها تو حياط جمع مي شدن رب گوجه مي پختن. بوي گوجه فرنگي پخته شده اشتهابرانگيز بود، اما وقتي مي چشيديم خوشمون نميومد، مزه گوجه گنديده ميداد
شما يادتون نمياد، تو كلاس وقتي درس تموم ميشد و وقت اضافه ميآورديم، تا زنگ بخوره اين بازي رو ميكرديم كه يكي از كلاس ميرفت بيرون، بعد بچه هاي تو كلاس يك چيزي رو انتخاب ميكردند، اونكه وارد ميشد، هرچقدر كه به اون چيز نزديك تر ميشد، محكمتر رو ميز ميكوبيديم
شما يادتون نمياد، دبستان كه بوديم، هر چي ميپرسيدن و ميمونديم توش، ميگفتيم ما تا سر اينجا خونديم :دي
شما يادتون نمياد، خانم خامنه اي (مجري برنامه كودك شبكه يك رو) با اون صورت صاف و صداي شمرده شمرده ش
شما يادتون نمياد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! يا چايي داغه، دايي چاقه
شما يادتون نمياد، صفحه هاي خوشنويسي تو كتاب فارسي سال سوم رو
شما يادتون نمياد، قبل از برنامه كودك كه ساعت پنج بعدازظهر شروع ميشد، اول بيست دقيقه عكس يك گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامي گمشدگان بود با عكساشون.. كه وحشتي توي دلمون مينداخت كه اين بچها چه بلايي سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشيهاي فرستاده شده بود كه همّش رنگپريده بود و معلوم نبود چي كشيدند.
تازه نقاشيها رو يك نفر با دست ميگرفت جلوي دوربين، دستش هم هي ميلرزيد!!
آخرش هم: تهران وليعصر خيابان جام جم ساختمان توليد طبقه دوم، گروه كودك و نوجوان
شما يادتون نمياد، يه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشييييييددددد (مثلا صداش قرار بود طنين وحشتناكي داشته باشه! بعد هميشه يه بلاهايي كه سر بچه ها اومده بود رو نشون ميداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. يه گوله ي آتيش كارتوني هم بود كه هي اين طرف اون طرف ميپريد و ميگفت:
آتيش آتيشم، آتيش آتيشم، اينجا رو آتيششش ميزنم، اونجا رو آتيششش ميزنم، همه جا رو آتيششش ميزنم
شما يادتون نمياد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته كتاب قرآن) سر صف نوبتي بود براي هر كلاس، بعد هر كس ميومد سر صف مثلا ميخواست با صوت بخونه ميگفت: بييييسميلّـــَهي يُررررحمـــَني يُرررررحييييييم
شما يادتون نمياد، اون موقعي كه شلوار مكانيك مد شده بود و همه پسرا ميپوشيدن
شما يادتون نمياد: بااااااا اجازه ي صابخونه (سر اكبر عبدي از ديوار ميومد بالا)
شما يادتون نمياد: تو دبستان سر كلاس وقتي گچ تموم ميشد، خدا خدا ميكرديم معلم به ما بگه بريم از دفتر گچ بياريم
هميشه هم گچ هاي رنگي زير دست معلم زود ميشكست، بعدم صداي ناهنجار كشيده شدن ناخن روي تخته سياه
شما يادتون نمياد، يكي از بازي محبوب بچگيمون كارت جمع كردن بود، با عكس و اسم و مشخصات ماشين يا موتور يا فوتباليستها، يا ضرب المثل يا چيستان ...
شما يادتون نمياد، قديما تلويزيون كه كنترل نداشت، يكي مجبور بود پايين تلويزيون بخوابه با پاش كانالها رو عوض كنه
شما يادتون نمياد: گل گل گل اومد كدوم گل؟ همون كه رنگارنگاره براي شاپركها يه خونه قشنگه. كدوم كدوم شاپرك؟؟ همون كه روي بالش خالهاي سرخ و زرده، با بالهاي قشنگش ميره و برميگرده، ميره و برميگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده
شما يادتون نمياد، اون مسلسل هاي پلاستيكي سياه رو كه وقتي ماشه اش رو ميكشيدي ترررررررررررررتررررررررررررر صدا ميداد
شما يادتون نمياد، خط فاصله هايي كه بين كلمه هامون ميذاشتيم يا با مداد قرمز بود يا وقتي خيلي ميخواستيم خاص باشه ستاره مي كشيديم :دي
شما يادتون نمياد: من كارم، مــــــــــَن كارم. بازو و نيرو دارم، هر چيزي رو ميسازم، از تنبلي بيزارم، از تنبلي بيزارم. بعد اون يكي ميگفت: اسم من، انديشه ه ه ه ه ه، به كار ميگم هميشه، بي كار و بي انديشه، چيزي درست نميشه، چيزي درست نميشه
شما يادتون نمياد: علامتي كه هم اكنون ميشنويد اعلام وضعيت قرمز است... قيييييييييييييييييييييييييييييييييژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، كيسه هاي شن پشت پنجره هاي شيشه اي، چسبهايي كه به شيشه ها زده بوديم، صداي موشكباران، قطع شدن برق، و تاريكي مطلق، و بعد حتي اگه يك نفر يك سيگار روشن ميكرد از همه طرف صدا بلند ميشد: خامووووووش كن!!! خامووووووش كن!!!!
و خلاصه، شما يادتون نمياد، منم يادم نمياد!! ولي عمو جنتي يادش مياد كه حضرت نوح كشتي رو چطوري ساخت... !!!
بیا تا با دیدن عکسا یادی از گذشته کنیم
ادامــه مــطــلــب
آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم . . . امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت رو میذارن سرکار . بقيه حوری ها هم مرتب ميگن ما رو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن ، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته . بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از این جور قرتی بازیها .
هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيها هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نیست! برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی يعنی چی !!!
جبرئيل زنگ ميزنه به جناب شيطان . . . دو سه بار ميره روی پيغام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد !!!
جبرئيل ميگه: آقا مثل اینکه خيلی سرت شلوغه؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين راه انداختن.
چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات ، تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو ميخوان.
الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم.
من که خودم شخصأ تصمیم دارم یه سر به این پروژه ی پل صراط بزنم ؛ البته اگه حراست جهنم گیر نده .
خوش بحال مسافر کشان میدان آزادی... چه آزادانه فریاد میزنند : آزادی ! آزادی...!



